ضحی عشق مامان و باباضحی عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

ضحی نازی

دلبری های 14 ماهگی

1392/3/28 0:43
نویسنده : مامانی
1,056 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل دخترم خوبی عزیزم  الهی مامان فدات بشه.

این ماه صبر کردم 14 ماهه که شدی هم بهت تبریک بگم هم خاطراتشو یک جا برات بذارم.

بریم سر اصل مطلب:

جونم برا نازگلم بگه که ماشالله هرچی بزرگتر میشی خانوم تر و فهمیده تر میشی.بغل

یه روز مامان عصمت اومده بودن خونمون و شما داشتی تو اتاقت بازی می کردی یهو دیدم داره صدای کفشات میاد نگاه کردم دیدم خودت کفشتو پوشیدی و داری راه میریتشویق. حالا دیگه راحت کفشتو میپوشی و در میاری.

دوست داری خودت لباساتو بپوشی و قشنگ شلوارو جوراب و پیراهن و روسری و چادرو... میشناسی و میدونی مثلا جوراب برا پاست.

 خونه باباجون بودیم برای اولین بار بدون هیچ آموزش قبلی روسری رو مثل چادر پوشیدی و شروع کردی به خم و راست شدن و نماز خوندن.قربون دختر مؤمنم بشم.

وقتی مامان و بابا سر نمازن شما کلی ذوق میکنی و از سر و کولمون میری بالا و مهرمونو برمیداری میدی به دستمون.

جورابای بابا رو از پاش در میاری.

 لباسای مامان رو خوب میشناسی. یه بار مامان جون روسری منو تو خونه سر کرده بودن جیغ زدی و روسری رو ازشون گرفتی.

هیچ کس جلوی شما نباید به وسایل دیگری دست بزنه و اگه مثلا موبایل یکی تو دست دیگری باشه شما میری ازش میگیری و میدی به صاحبش.

جونم از دندونات برات بگه که الان 6 تا رو درآوردی دو تا دندون جلو پایین- دندون جلوی بالا سمت چپ- دوتا دندون نیش.

از راه رفتنت بگم که مثل فرفره وول میخوری و راه که نمیری میدوی.

 یاد گرفتی سوت بزنی قربونت برم انقدر ناز سوت میزنی با اسباب بازیات برا همین بابایی واست یه سوت ورزشی گرفت تا شما براش سوت بزنی و اون ذوق کنه.

 

این روزا انقدر شیطون بلا شدی تا ریحانه رو میبینی ذوق زده میشی و میری که بگیریش تو بغلت همونجا موهاشو میکشی. هفته قبل عموجوادت با ماشین تصادف کرد و خدا بهش رحم کرد و دستش شکست و دوبار بردنش اتاق عمل عمه معصومه ریحانه رو آورد پیشمون کلی باهم بدو بدو کردین و بازی کردین و همدیگه رو مشت و مال دادین مجبور شدم زنگ زذم مامان جون اومد شمارو برد پیش خودش تا 11 اونجا بودی بابایی شب موند بیمارستان پیش عموجواد، عمو احمد اومد دنبالت وقتی رسیدی خونه خواب بودی دلم برات یه ذره شده بود این اولین باری بود که چند ساعت ازم دور بودی. دوستت دارم نازک نارنجی مامان.

 مامان بتول یه فشارسنج داره تا میبینیش میبندیش به مچ دستت و فشارتو میگیری.

رفتم برات یه جفت کفش کوچلوی آبی رنگ خوشگل گرفتم دیدیشون خوشحال شدی تا پات کردم پاتو میزدی زمین ببینی صدا داره یا نه دیدی سوت نمیزنه ناراحت شدی و با حرص درشون آوردی.

هروقت پی پی میکنی بهت میگم بریم بشورمت بدو میری دم در دستشویی وایمیستی.

دوسه شب پیش شما رفتی خونه باباجون و منو بابایی رفتیم عروسی شما تا ساعت 2 بیدار بودی و بازی میکردی گوشی مامان جونو برداشته بودی و زنگ زده بودی به باباجون. مامان جون گوشیشو خاموش کرد یهو دید نه بابا شما اونو روشن کردی و داری شماره میگیری باهاش.

توی این ماه برای اولین بار نسبت به برنامه تلویزیون که خاله شادونه رو داشت نشون میداد واکنش نشون دادی رفتی خوشگل جلوش دراز کشیدی و تماشا کردی.

 دوتا بازی جدید یاد گرفتی *کلاغ پر* و *چام چام*. وقتب انگش کوچلوتو میاری نمیتونی بگی کلاغ پر میگی *تَ دَ* و شبا تا یه دل سیر چام چام بازی نکنی نمیخوابی. اینقدر به کلاغ پر علاقه داری میری با خودت تنهایی بازی میکنی.

طبق معمول با ماشینت کلی هنرنمایی میکنی.

وقتی در اتاق بسته باشه میشینی و سرتو خم میکنی از زیر در نگاه میکنی بعد میای کنارم سرتو تکون میدی و یه چیزی میگی یعنی بیا درو باز کن.

یه روز تو روستا یه هاپو از کنار ماشینمون رد شد بهت گفتم ضحی هاپو رو ببین بعد از دوسه بار تکرار من راحت میگفتی *هاپو هاپو*

تا تلفن خونمون زنگ میخوره منو نگاه میکنی میدوی طرفش برش میداری و شروع میکنی به الو و حرف زدن.

 بالش کوچلوتو برمیداری مثلا نی نیتو لالا میکنی و براش لالایی میخونی (فدای اون لالایی خوندنات بشم گلم)

یه روز رفتیم خونه باباجون منو شما و مامان جون بودیم یهو غیب شدی هرچی صدات میکردیم جواب نمیدادی نه توی آشپزخونه بودی نه حمام نه دستشویی نه اتاق دایی حسین نه انباری و... خلاصه کلی دنبالت گشتیم و ترسیدیم گفتم شاید خدای نکرده اتفاقی برات افتاده اومدم توی اتاق دایی حسین پرده رو زدم کنار دیدم یه کتاب برداشتی گذاشتی رو پات و داری مطالعه میکنی.

برات صندلی گرفتیم بشینی روش ولی نه شما وایمیستی روش.

دستتو میذاری رو بینی منو بابایی میگی دیییییییییییییییییییییییید.

بهت میگم ضحی چشات کو؟ دست میذاری رو چشای منو و میخندی.

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (7)

مامان ضحـــــــــــــــــــــا
22 خرداد 92 10:56
آفرين به ضحي جوني كه دختر خوب و مودبيه اونجوري كه ماماني تعريف ميكنه مشخصه كه خيلي ازت راضيه باز هم آفرين
سوری مامان زهره
23 خرداد 92 10:05
جانم خاله چقدر بزرگ شدی!!
مامان فاطمه ناناز
24 خرداد 92 10:37
فداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی ..... ماشاالله لا حول ولا قوه الا باالله
مامان آویسا
26 خرداد 92 12:31
ماشاله چه دختر باهوشی خدا حفظش کنه واسه منم سوت میزنی
سوری مامان زهره
27 خرداد 92 15:15
آبجی بیا وبلاگم دعوت شدی به یه بازی...
مامان ایدین
27 خرداد 92 20:00
مبــــــــــــــــــارکه عزیزم
لحظه های من و تو
3 تیر 92 14:28
سلام عیدتون مبارک . انشالله امروز از آقامون بهترینهارو عیدی بگیریم. به من سر بزن که جایزه دارم براتون
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ضحی نازی می باشد